خرید بک لینک

بسم الله الرحمن الرحیم

یک: روزهای اول که   برای   فرزندم تاب خریده بودم، با یک هیجان عجیبی سوار می شد...با هربار جلو و عقب رفتن تاب، هُری دلش می ریخت و از این اتفاق خوشحال بود و قیافه جوگیرانه خاصی پیدا می کرد.
چندی بعد حتی با هول دادن های تند هم، هیجان روزهای اول را نداشت. خیلی آرام لَم می داد و حس شاعرانه ای به خود می گرفت و گاه به سقف خیره می شد و گاهی هم ما را از زیر چشم می گذراند.
...و اما این روزها دیگر به تاب خو کرده و هیچ نشانی از هیجان روزهای اول و حس های شاعرانه روزهای بعد نیست... رسما در تاب لَم داده و بی حوصله چرت بعد ناهار را ترجیح می دهد آنجا بگذراند...
تاب جایی است برای خواب.
ما آدم بزرگ ها هم، نسبت به هر چیز نو و جدیدی اینگونه ایم...
کم ندیده ام آدم   هایی   که حتی زندگی مشترک شان را با یک آدم جدید، پُرهیجان آغاز می کنند، بعد احساس ها گُر می گیرد و در آخر هم، همه چیز عادی می شود و خواب آلوده...

دو: برای کاری دو خط ترسیم کردم که یکدیگر را قطع می کردند. دقت کردم و دیدم این دو خط درست از لحظه ای که یکدیگر را قطع می کنند، از هم دور می شوند، چون هرکدام به سمتی و جهتی می روند.
دوری این دو خط، نتیجه نزدیکی است که به یکی شدن نمی انجامد.
آدم ها وقتی نمی توانند با دیگری همسو و هم جهت شوند، نزدیکی شان، سرآغاز دوری است.

سه: وقتی فرزندم به دنیا آمد، همه می گفتند شبیه من است. اما رفته رفته شباهت هایش به دیگران بیشتر شد. هر روز به یکی می ماند اما ماندنی که یک روز بیشتر دوام نداشت.

این روزها که نگاهش می کنم، در چهره کودکانه اش که دقیق می شوم، در هر عضوش، پس زمینه ای از وابستگان می بینم. سیدعلی به طرز عجیبی به همه شباهت دارد درحالیکه هیچ کس هم نمی تواند بگوید شبیه کیست. برای همین هرکسی راجع به شباهت سیدعلی چیزی می گوید،

اما من گمان می کنم سیدعلی شبیه خودش است، در عین اینکه بی شباهت به دیگران هم نیست.
این قضیه به من و شما و دیگری هم ختم نمی شود. یعنی آدم ها در عین اینکه شبیه خانواده خویش هستند اما متفاوت از یکدیگرند و حتی خانواده های یک طایفه با اینکه شبیه هم هستند باز تفاوت هایی دارند و حتی مردم یک شهر...
قبلا هم دقت کرده بودم که کُردها، لُرها، تُرک ها، خُراسانی ها، سیستانی ها، بلوچ ها، مازنی ها، گیلک ها و... هم همین حالت را دارند.
عجیب تر آنکه باز شُمالی ها با اینکه خیلی متفاوت از یکدیگرند، اندک شباهتی به یکدیگر دارند و جنوبی ها نیز همین گونه...
و بالاتر ایرانی ها با تفاوت های فراوان شان، باز شبیه هم هستند همانگونه که چینی ها شبیه هم هستند بااینکه خیلی متفاوت از هَمَند.
همین گونه بالاتر حتی آسیای شرقی ها و سپس آسیایی ها و در آخر همه انسان ها با وجود تفاوت ها در کلیات شبیه هستند.
يٰا أَيُّهَا اَلنّٰاسُ إِنّٰا خَلَقْنٰاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثىٰ وَ جَعَلْنٰاكُمْ شُعُوباً وَ قَبٰائِلَ لِتَعٰارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اَللّٰهِ أَتْقٰاكُمْ إِنَّ اَللّٰهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ ﴿حجرات/۱۳﴾
ما انسان ها شبیه یکدیگریم چون از یک پدرومادر زاده شده ایم و در عین حال شبیه هم نیستیم برای اینکه قابل شناسائی باشیم.

چهار: در هر شبانه روز، ما24ساعت وقت داریم. شاید ما در یک شبانه روز باید کارهای زیاد و مهمی انجام دهیم که24ساعت به ما وقت داده اند...وگرنه یک دل سیر خوابیدن و یک شکم پُر خوردن و یک فک کف کرده حرف زدن و رسیدگی به ضروریات اینچنینی بیشتر از ده دوازده ساعت از ما وقت نمی گیرد.

24 ساعت برای روزمرگی زیاد است...


پنج: چهارسال پیش، رفته بودیم روستای آبا و اجدادی همسرم. به رسم ادب باید اول به بزرگترها سر می زدیم... بزرگترهایی که از آنها سنگی و اسمی مانده بود با گوری حتما فروریخته...
حجم کارهای هفته و روز قبل که تا سحر به خاطرش بیدار ماندم، خسته ام کرده بود، به اندازه ای که اگر سایه ای می دیدم با تیر می زدمش و زیر پوستینش لحظه ای می خوابیدم... درست مثل همه ی این زیر سنگ رفته ها که نام های پرطمطراق شان بر سنگ هم سنگینی می کرد.
آنقدر چشم چرخاندم تا سایه ای یافتم، در بالاترین نقطه گورستان و کمر کش کوه. جمع گورها جمع بود... زیر تک درختی، سنگی تمیز و براق بر قبری با اسمی و نشانی و تاریخی مرا می خواند و تا رسیدم از خدا خواسته روی سنگ دراز کشیدم. از آن تلاطم بی خوابی،آرام گرفتم. درست مثل لیوان آبی در دست کودکِ در حال دویدن که بزرگتری آن را می گیرد و سر طاقچه می گذارد؛ سرطاقچه قبری خودم را گذاشتم و چرت اندکی زدم.
یادم هست من تمام آن روز را با خودم فکر کرده بودم چرا از مرگ می ترسم ولی از خواب نه...!!
خواب دلچسبی بود، چون تشنه خواب بودم... این یعنی اگر تشنه مرگ هم باشم، مرگ دلچسبی می شود. همه چیز به قبل مرگ بستگی دارد، به اینکه کارهایم را کرده و عطش مرگ لبریزم کند.

شش: وقتی فرزندم را روی تاب نشاندم، دیدم تاب برای آنکه به جلو برود، نیاز به عقب آمدن هم دارد. این حکایت ما انسان هاست. گذشته و بهتر بگویم تاریخ، میدانی برای جلو رفتن ما آماده می سازد. برای جلو رفتن باید خیز برداشت و کمی به عقب رفت.

هفت: گاهی اوقات که مشغول فکر کردن هستم با اینکه در این حالت حواسم نسبت به اطراف پرت می شود اما اگر کسی سراغم بیاید و رشته افکارم را پاره کند، به شدت فوران کرده و عصبانی می شوم ولو آن عصبانیتم را بروز ندهم.

این عصبانیت در هر فکر کردنی نیست. بلکه با دقت در این حالت خشم خویش دریافتم این عصبانیت در مواردی است که ترافیک افکار منفی در ذهنم پدید می آید.

برچسب: نویسنده: هیراد زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 16 دی 1397 ساعت: 20:41

صفحه بندی